آن همه سینماگر در مراسم حمید علیدوستی کجا بودند؟ چرا ترانه تنها بود؟
منتشرشده: · فرهنگ و هنر

عصر ایران؛ نهال موسوی - قدیمترها، وقتی کسی از دنیا میرفت، کسی نمیپرسید مرده چه کسی است و با کی چه نسبتی دارد و. میپرسیدند چه کسی آمد و چه کسی نیامد. میگفتند نان و نمک را از روی در میشود شناخت، اما رفاقت را از پشت تابوت.
عصر ایران؛ نهال موسوی - قدیمترها، وقتی کسی از دنیا میرفت، کسی نمیپرسید مرده چه کسی است و با کی چه نسبتی دارد و. میپرسیدند چه کسی آمد و چه کسی نیامد.
میگفتند نان و نمک را از روی در میشود شناخت، اما رفاقت را از پشت تابوت. این حرف را مادربزرگها زدهاند و ما فراموشش کردهایم، تا روزی که تصویر یک مراسم خاکسپاری ما را به یادش میاندازد.
روز گذشته حمید علیدوستی، پدر ترانه علیدوستی، به خاک سپرده شد. دخترش بیش از بیست سال از چهرههای اصلی سینمای ایران بوده است، یعنی همان زنی که نسلی از تماشاگران با نگاه او به پرده سینما بزرگ شدند. اما آنچه در مراسم بیش از هر چیز به چشم آمد، خالیماندن جاهایی بود که انتظار میرفت پر باشند.
بر خلاف حضور گسترده فوتبالیستها از آن همه سوپراستار و سینماگر، به گفتهی حاضران و روایتهایی که دستبهدست شد و عکسها، تصاویر و. فقط یک خانم ستاره اسکندری دیده شد، جعفر پناهی و پیمان معادی و دیگر هیچ، البته این «هیچ» از هر شعاری بلندتر بود.
حالا باید دید این سکوت را از کدام نگاه میشود خواند.
از نگاه اول بخوانیم، در عجیببودنش. ترانه چهار سال است از سینما دور است. اما چهار سال در برابر دو دهه چیست؟ دو دهه همکاری، فیلمبرداری، جشنواره، شبهای اکران و عکسهای دستهجمعی. رفاقتهای سینمایی شاید همیشه عمیق نباشند، اما حداقلی از آشنایی دارند، و همین حداقل برای یک ساعت ایستادن کنار قبر کافی است.
کسی که این همه سال در یک خانوادهی حرفهای زندگی کرده، بهسادگی از حافظهی آن خانواده پاک نمیشود. اگر شد، باید پرسید این خانواده چه خانوادهای است!
از نگاه دوم ببینیم، همان که فاطمه پاقلعهنژاد، روزنامهنگار حوزه سینما، گشود. او نوشته بود این نیامدن از سر عافیتطلبی بوده، چون نزدیکی به ترانه برای کسی دردسر میسازد.
این حرف تلخ است، اما بیپایه نیست. در سینمایی که کار و پروانه و جشنواره و حتی حضور در تلویزیون به ملاحظهها گره خورده، هر قدم کوچک حساب و کتاب دارد. شاید برخی نه از بیمهری، که از ترس نیامدند.
ترس از حمله فضای مجازی تندروهای داخل و خارج، اما همینجا باید پرسید ترسی که مانع حضور در تشییع پدر یک همکار شود، چه ترسی است و چه قیمتی دارد؟ اگر این ملاحظه به اینجا رسیده باشد که حتی در برابر مرگ هم کنار نمیرود، آنوقت دیگر حرف از حرفه نیست، حرف از آدمیت است.
برای بار سوم، از دریچهی انصاف نگاه کنیم، چون عدالت میگوید همهی غایبان را با یک چوب نباید راند. نمیدانیم هر کدام در کجا بودند و چه بر آنها گذشته بود.
بعضی شاید خارج از شهر یا کشور بودند، و بعضی شاید قصد دارند در مراسم ختم بیایند، چنانکه رسم است و چهبسا چنین شود.
ما نامهایی مثل مانی حقیقی، اصغر فرهادی، پریناز ایزدیار، حسن فتحی و شهاب حسینی را شنیدیم که کسی در مراسم ندیده بود، اما «ندیدهشدن» با «نخواستن» یکی نیست. قضاوت قطعی دربارهی نیت آدمها از بیرون کار آسانی نیست و شاید همین احتیاط، نشانهی احترام به خود مرگ باشد.
اما نگاه چهارم، که در همهی دورهها نبود و مخصوص زمانهی ماست: روزگار قاب و دوربین. قدیم اگر کسی نمیآمد، فقط چند نفر میفهمیدند. امروز هر غیبتی ثبت و هر حضوری تکثیر میشود.
حالا «نبودن» هم یک کنش عمومی است و هیچکس نمیتواند بگوید جایی نبوده است و کسی ندیده.
ستارهها بیش از هر گروه دیگری این را میدانند، چون زندگیشان با نگاه دیگران گره خورده است. پس شاید غیبت را هم با همین آگاهی انتخاب کرده باشند. و این خودش حرف دیگری است.
و نگاه پنجم، که شاید از همه روشنتر باشد: آن دو سه نفری که آمدند. جعفر پناهی و پیمان معادی و آن بانو ستاره اسکندری. حضور آنها نشان داد که آمدن ممکن بود و خطری هم، دستکم آنقدر که میترسیدند، نداشت. هر کس که آمد، بیآنکه بخواهد، پرسشی بر دوش آنان که نیامدند گذاشت.
در پایان، مادربزرگ شاید همان حرف دیرینه را تکرار کند: سینما را با فیلمهایش میشناسند، اما سینماگر را با لحظههایی که هیچ دوربینی روشن نیست. روز گذشته دوربینها روشن بودند، اما سینماگران نبودند.
حالا باید دید مجلس ختم چه خواهد شد، و آیا آنها که نیامدند فرصت دیگری را از دست میدهند یا خواهند آمد. تا آن روز، این سکوت همچنان در ذهن ما میماند، مثل صندلی خالی در مجلسی که همه میدانند برای چه کسی گذاشتهاند.